تبليغاتX
English For All
In The Name Of God
سالروز میلاد مولود کعبه مولی الموحدین علی ابن ابی طالب و روز پدر مبارک

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 12:52  توسط لیلا  | 

یه متن باحال که ضرب المثل های فارسی رو به انگلیسی ترجمه کردن. حتما بخونیدش:

This letter was written by an employee of NIOC national, about fifty years ago. Some one pulled it out of the archive for laughs. But the name of the person who wrote this letter has been erased for secrecy.

Dear Mr. Hamilton:

Hello sir .  I am your servant , very very  much . I am writing to you because all the way to the handle of knife has reached my bone. My hands grab your skirt. Mr. Hamilton please reach my scream . Mr Hamilton from the hands of this man , I don’t know what a wood hand I have sold him that from the very first day he has been pulling the belt to my lift . With all kind of cat dancing he has tried to become the eye and light of Mr. Hamilton.He made so much mouse running that finally Mr. Wilson became donkey and appointed Mr. Ahmadi as his right hand and told me to work under his hand . Mr. Wilson promised me that next year he would make me his right handman but my eye didn’t drink water and I knew that all these were hat play and and he was trying to put a hat on my head . I put the seal of silence to my lips and didn’t say anything . since that he was just putting watermelon under my arms knowing that his transfer was only good for his aunt . I started begging him to forget that I ever come to see him and forget my visit altogether. I said you saw camel, you didn’t see camel …. But he was not getting off the evil s donkey what headache shall I give you. I am now forced to work in the mailhouse with bunch of blind bald height and half height people.. Imagine how much my nose burns. Mr. Hamilton I turn around your head . You are my only hope and my back and shelter …… I swear you to 14 innocents . please do some work for me …. In the resurrection day I will grasp your skirt . I have six head bread eater . I kiss your hand and leg.

Your servant.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 12:15  توسط لیلا  | 

 

 امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند

 کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق

خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب

 لباسي که مي خواستي بپوشي.

وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که

 بايستي و به من بگويي:سلام؛اما

تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک

 صندلي بنشيني. بعد ديدمت

که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت

 تلفن کردي تا از آخرين شايعات

ا خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با

 من حرف بزني.متوجه شدم

قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به

 سوي من خم نکردي. تو به

خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون

 را روشن کردي.نمي دانم

تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي

 آن مي گذراني؛ در حالي که

درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو

 در حالي که تلويزيون را نگاه

مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از

 آن که به اعضاي خوانواده ات

شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من

 هميشه در کنارت و براي کمک به

تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با

 ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت

دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد.

 خيلي سخت است که يک مکالمه

يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز

 کمي هم به من وقت بدهي.

آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت

 دارم. روز خوبي داشته باشي...

 از طرف...دوست و دوستدارت:خدا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 12:10  توسط لیلا  |